راستش آقای امامی لطف داشتن و اسم من رو در لیست نویسندگان این وبلاگ قراردادن. منهم قول داده بودم که حداقل هفته ای یک پست داشته باشم. ولی راستش مشغول بودن به یک وبلاگ دیگه که دارم(فرهنگ و هنر یزد) و تخلیه شدن آدم از نوشتن دیگه اجازه نمیداد که بخوام اینجا هم بنویسم. مدتی پیش مهدی زمانزاده هم لطفی کرد و قرار شد که توی فرهنگ و هنر عامیانه یزد بنویسم. اینقدر بدقولی کردم تا بنده خدا ترجیح داد اسم من و از لیست نوینسدگان وبلاگش حذف کنه. خب حق هم داشت. راستش یه کمی شدیم مثل کولیها که وقتی بازارشون کساده با همدیگه معامله میکنن. اما خب اصل جریان وبلاگ نویسی باید زنده بمونه. بنا براین هم به خودم هم آقای امامی و هم خوانندگان احتمالی بعضی نوشته های من قول میدم که بچه خوبی باشم و مرتب بنویسم. برای شروع هم مطلبی آماده کردم در مورد جریان سریال سازی در صدا و سیمای یزد. شبکه تابان رو وقتی ببینین مرتب داره سریال ساخته یزد پخش میکنه . منهم کمی شریک جرم شدم و سریالی نوشتم که روزهای آخر ضبط رو میگذرونه. اگه برنامه ها درست پیش بره شاید بشه دوماه آینده ببینینش. اما میدونین پشت هر سریال ساختنی جریاناتی وجود داره. تماشاچی که می بینه حق داره اینقدر عصبی و منتقد باشه. یک بخشی مربوط به سیاستهای سازمانه و سلیقه مدیران. بخش دیگه هم مربوط میشه به سلیقه و توان سازندگان و گاهی هم خرده حسابهایی که عوامل سازنده با همدیگه دارن!!( این بخشش خیلی مهمتره!!!!!) باقی مطلب بمونه برای یه فرصت مناسب دیگه. حرف زیاده.
دیدم بد نیست اصل مطلبی که بنام " گریه بر گور خالی" در خاتم چاپ شده بود رو اینجا هم بیارم. شاید روح ان مطلب بواسطه قیچی کاریهایی که شده بود خدشه دار شده باشه. خواستین میتونین در ادامه بخونینش.
قول داده بودم در مورد وضعیت وبلاگ نویسی مطلب بنویسم. در شماره سوم روزنامه خاتم چاپ شد. البته میدونید که معمولا وقتی یک نوشته از زیردست سردبیر و مدیرمسئول هر روزنامه ای رد بشه دچار یکسری ملاحظات هم خواهد شد.مطلب قبلی که نوشته بودم زیادی جرح و تعدیل شده بود اما انصافا این بار کمتر قیچی شد.
کسانی که بخواهند این مطلب رو بخونند میتونند از لینک روزنامه خاتم استفاده کنند یا اینکه اصل مطلب رو در ادامه این پست بخونند.
|
آيا هيچگاه شده است که از نهايت عطش به دنبال سراب در بيابان رفته باشيد؟ يا هيچگاه در درياي توفاني اسير موجهاي سهمگين شده و به انديشه تخته پاره اي بوده ايد؟ و يا هيچگا در بيابان برهوت ره گم کرده ايد؟ |
آيا هيچگاه شده است که از نهايت عطش به دنبال سراب در بيابان رفته باشيد؟
يا هيچگاه در درياي توفاني اسير موجهاي سهمگين شده و به انديشه تخته پاره اي بوده ايد؟ و يا هيچگا در بيابان برهوت ره گم کرده ايد؟
اگر در اين سه حالت: به چشمه آب گوارايي در پاي برکه اي سرسبز و خنک برسيد، يا از دور کشتي اي را ببيند که در حال نزديک شدن به شماست، يا به روستايي سرسبز با مردمي مهربان بر بخوريد، چه حالي مي شويد؛ اين حالت انسانها و جهانگرداني است که "از پس قرنهاي حادثه خيز" به يزد آمده اند.
بي گمان هيچ گاه مارکوپولو، خانيکوف و يا استاک در انديشه شان خطور نمي کرد که از پس اي ماهورهاي خشک، سرزميني باشد آباد، سرسبز و با نهرهايي که چونان ماري سپيد در دل دشت سبز مي پيچد. اينان نيز همچون ديگر مسافران تاريخ از اين همه دوگانگي در تعجب مي ماندند. چگونه مي توانند متعجب نباشند، وقتي که مي بينند در اين دور جاي از ياد رفته، غني ترين مواريث تاريخي و فرهنگي و هنري غنوده است. در يک گوشه اش مسجدي قد برافراشته به سخت جاني هزاران سال استقامت، پايداري و استواري، با اندکي تدقيق در مي يابند که اين نه هزاره پايدار است که بنايي است که ريشه در تاريخ کهن و باستاني ايران دارد. هنوز از جزرهايش که زماني آتشکده اي بود، بوي دود مي آيد. به گوشه ديگر باغ دلگشايي قرار دارد که آبادان از دولت کوشش مردان اين ديار است که در اين خشک دامن صلابت بادگيرش کم از برجهاي تاريخي نيست، و يا "تالار آينه ها" اش که جايگاه آشتي دوباره آب و آينه است.
متن کامل مقاله را در ادامه ی مطلب بخوانید
سلام
... بی گمان هنگام دیدن وبلاگهای گوناگون و سرکشی به بخش نظراتِ (کامنت) یک نوشته یا تصویر (پست) دریافته اید که در این بخش کمتر نوشته ای به چشم می خورد که بتوان آن را نظر (ارزیابی، پیشنهاد یا انتقاد) نسبت به آن نوشته قلمداد کرد. البته این دیدگاه در باره همه وبلاگ نویسها و بازدیدکنندگان از یک وبلاگ درست نیست بلکه تنها چند تن از دوستان در پاره ای از وقتها اینگونه
عمل می کنند؛ گویی متن وبلاگ را نخوانده یا اصلاً ندیده اند!
این در حالی است که همه باور داریم آنچه باعث رشد و پویایی وبلاگ نویسی و نویسندگان وبلاگها خواهد شد همین نظراتی است که هرکدام از ما در بخش نظرات نوشته هایمان دریافت می داریم.
شاید این گونه برخورد، به ویژگی ما ایرانیها بر می گردد که شنیدن درست و کامل را نیاموخته ایم و همیشه دوست داریم تا دیگران شنونده حرفهای ما باشند! (تنها خودمان بگوییم و دیگران بشنوند و بپذیرند)
بیشتر ما عادت کرده ایم هنگامیکه در یک نشست حضور داریم و پیرامون یک موضوع گفتگو می شود پیش و بیش از آنکه صحبتهای دیگران را بشنویم، دوست داریم زودتر نوبت به ما برسد تا بتوانیم حرفهایمان را بزنیم و احتتمالاً خودی نشان دهیم!
مورد دیگری که باید به آن اشاره شود باز هم برمی گردد به بخش نظرات وبلاگها؛ حتماً شما هم تاکنون با نظراتی روبرو شده اید که در بخش نظر تازه ترین متنِ نوشته شده ی وبلاگ، تایپ شده ولی مربوط به متنهای پیشین است!
همین امر باعث شده تا بیشتر ما با نوشتن یک متن جدید، دیگر توجهی به بخش نظرات متنهای پیشین خود نکنیم و شاید هم اینگونه برخورد ما باعث شده که خوانندگان وبلاگ هر نظری که داشته باشند آن را در بخش نظرِ تازه ترین متن، تایپ کنند!
بدیهی است چنانچه دوستان وبلاگ نویس به این هماهنگی و قانونهای نانوشته همگانی توجهی نکنند نتیجه آن به سود جریان وبلاگ نویسی باشد بویژه رعایت این نکته که:
در بخش نظرات پیش از هر چیز نظر خود را درباره متنی که خوانده ایم بنویسیم و سپس چنانچه یاد داشت یا مطلب دیگری داریم را بنویسیم.
زهرا یک دختر دوست داشتنی بود که توی یک سمینار باهاش آشنا شدم ؛ درست سه سال پیش ؛
آخرین روزهای حضور در شهر .... ، همراه با محمد؛ دایی زهرا برای پوشش خبری به بزرگداشت مادر رفتیم ؛ مراسم برای مهدکودکها استان ... برگزارشده بود؛ از مجری که بگذریم که کلام «مادر؛ مادر» از زبونش نمی افتاد؛ یک تئاتر در وصف مهر مادربرگزارشد که برام جالب بود؛ اما دیدم محمد( دایی زهرا )بهم گفت بیرون بریم! تعجب کردم، محمد مضطرب بود ، کمی هم بغض کرده بود ، بیرون سالن گوشه ایستاد ؛ بغضش شکست و گریه کرد؛ گفت «درد یتیم مادر از دست داده را می فهمی که مدام از مهر مادر بگن ؟» برام سوال بود؛ مادر محمد که زنده بود؛ اما او گفت :« زهرا!! مادر زهرا یک سالی فوت کرده » وای خدای من, یادم اومد خواهر محمد از بیماری ...... حالا فهمیدم ؛ محمد نگران زهرا بود ؛ زهرا هیچی نگفت ؛ آرام و بی صدا از محل بیرون رفتیم.
“ابتدا تو را نادیده میگیرند، سپس مسخره ات میکنند و بعد با تو می جنگند. ولی در نهایت پیروزی از آن توست( گاندی)
باور کنید یا نه باید رفت ؛ کجا ؛ راه به ما خواهد گفت کجا باید رفت ..... واژه رفتن مهم بود ...... که رفتیم
در ابتدا خواستم فقط به درج همین چند جمله ی این عزیز بسنده کنم ولی حیفم آمد چند پرسش را مطرح نکنم که :
* وبلاگ نویسان بیشتر به « هدایت » نیاز دارند یا « حمایت » ؟
* آیا برخی مسئولان و آقایان نظیر آقای عجمین، به هدایت از سوی وبلاگ نویسان نیاز ندارند؟
* به نظر آقای عجمین دلایل و عوامل روی آوردن برخی از وبلاگ نویسان به افشا نکردن هویت خود در وبلاگشان چیست ؟
* ریشه ی مشکل بدون هویت بودن برخی از وبلاگ نویسان را باید در شهامت نداشتن آنان جستجو کرد و یا در برخی از واقعیتهای اجتماعی دیگر ؟ ... این واقعیتهای اجتماعی چیست ؟
* اینکه وبلاگ نویس باید در مقابل نوشته هایش پاسخگو باشد صحیح است ، اما آیا مسئولان فرهنگی و همچنین نهادهای گوناگون کشور نیز در مقابل نوشتار ، گفتار و رفتار و عملکردشان پاسخگو هستند؟ و حالا نوبت به پاسخگویی وبلاگ نویسان رسیده است ؟!
یادم می آید از نویسنده ای که فکر کنم جلال آل احمد بود مطلبی خواندم که در خاطره ام مانده است؛
جلال از نخستین روزهای حضور ماشین دودی ( همان قطار ) درایران می گوید ؛ تعبیروی برایم جالب بود ؛ این نویسنده می گوید؛ من در تعجبم هنگامی که ماشین دودی در کنار ایستگاه ایستاده بود ؛ همه بهت زده ؛ ساکت و آرام بدان نگاه می کردند؛ تعجبم ایجاست تا این ماشین دودی حرکت می کرد؛ کودکان به سویش سنگ پرتاب می کرد و حتی بزرگترها بی نصیب نمی ماندند...... این تعبیر را به حرکتهای اجتماعی در کشورهای جهان سوم مانند ایران تعبیر نموده بود ؛ که به واقع جز این نیست!!!
یک دوست علاوه بر تعبیر عمومی از خودش تعبیر جالبی می کرد؛ شاید به طنز نزدیک باشد، او می گفت؛ کودکان به خوبی دریافته اند ماشین دودی که در ایستگاه آرمیده اگر سنگی ، چوبی به سویش پرتاب شود؛ راننده لوکوموتیو ؛ فرصت دارد که کودکان را بیابد، تعقیب و جریمه کند ؛ اما وقتی ماشین دودی حرکت کرد؛ کودکان می دانند ؛ علاوه بر سنگ حتی اگر فحش و ناسزا تقدیم کنند؛ نه لوکوموتیوران ؛ نه مسافران و نه حتی .....
نکته هایی از عروسی یزدی ها را در ادامه ی مطلب بخوانید:
مراسم ازدواج زرتشتی ها:
خواستگاری - نامزدی - عروسی - سفره ی پیمان یا گواه یا عقد - پا انداز - پاتختی
و شعرها و نمایشهای:
مسابم و مسابم!
_ چی چی مسابی؟......
و
* آی دخترک ترگلک ورگلک خوش قد و بالا
عقدت می کنم، عقد مدارا
- تو که عقدم می کنی، عقد مدارا
منم آهو می شم، می رم به صحرا ......
۲۵ آذر ماه هر سال مصادف است با روز پژوهش ، شاید طرح این موضوع در ماه خرداد کمی بعید به نظر برسد و یا قابل تامل فرض شود. اتفاقا طرح موضوع در این زمان برای داشتن فرصت برای تامل مطرح می شود تا لااقل برای هفته ی پژوهش امسال تا دیر نشده کاری بکنیم.
چند سال اخیر همزمان با هفته ی پژوهش شعاری مطرح شد که :
« بدون پژوهش، تصمیم گیری نکنیم »
این شعار بسیار شعار خوب و جالبی است ، اما باید پرسید که در سازمانها و موسسات دولتی کشور ما تا چه اندازه تصمیم گیری ها مبنای پژوهشی دارد ؟ اصولا در سازمانهای دولتی ما پژوهش ، چه جایگاهی دارد ؟
البته هرگز نباید از چالشها و موانع و کاستیهای موجود بر سر راه پژوهش غافل ماند. بی توجهی به نیازسنجی، نهادینه نشدن پژوهش در سازمانها، حاکمیت روحیه ی سطحی نگری و عوام گرایی بر فعالیتهای پژوهشی و در نتیجه مسدود شدن مسیر فعالیتهای صحیح پژوهشی ، پیش بینی نکردن بودجه ی کافی برای پژوهش ، تامین نشدن حقوق پژوهشگران ، رعایت نکردن اولویتهای پژوهشی ، فقدان روحیه ی کار گروهی در پژوهشگران ، فقدان نظام تشکیلاتی خاص در سازمانها برای فعالیتهای پژوهشی، بی ثباتی مدیران پژوهش گرا ، وقت گیر بودن امور پژوهشی و گرانی ابزارهای پژوهش، و . . . همه و همه از جمله عواملی است که فعالیتهای پژوهشی و تصمیم گیری سازمانهای دولتی بر مبنای پژوهش را کم رنگ ساخته است.
طرح این کاستی ها و چالش ا در این برهه ی زمانی به این دلیل بود تا علاقه مندان پژوهش به آن بیندیشند و تا هفته ی پژوهش امسال نتایج تفکر و اندیشه ی خود را به جامعه عرضه کنند و مسئولان نیز با تعمق و تدبر در این موضوع بر کاستیهای رفتاری خود و آسیبهای ناشی از آن وقوف یافته و در این فرصت گامی چند بردارند.
بدیهی است هر چه تامل و تدبر و تجدید نظر و اصلاح از سوی مراجع بالاتر تصمیم گیری و اجرای صورت گیرد ، آثار گسترده تری بر جای خواهد گذاشت گرچه اقدامات سایر سطوح نیز بی نتیجه نخواهد ماند.
به امید آن که واقعا « بدون پژوهش، تصمیم گیری نکنیم »
تارک افتخارات میهنی و دینی ما در جهان می درخشند. ضمن ارائه ی گوشه ای از زندگی این دو فرهیخته
این پرسش ها را در ذهن مرور می کنیم که:
دوست من سلام
برادر عزیزم آقای امامی؛ فرصتی را پیش روی من گذاشت تا با تمام دلمشغولی ها و فرصت اندک در نگارش ؛ در کنار اساتید به نام یزدی ؛ در وبلاگی به نام شهری که دوستش دارم ؛ بنویسم ، برایم این سوال بود بهتر است چه بنویسم؟ ، نیت کردم از دلخوشی هایم ؛ از یزد؛ از مردمش ، از ...... شایدهم از خودم نوشتم ........
یادم می آید روزی متهم بودم به داشتن چهل وبلاگ با نام و بی نام ؛ این چهارمین وبلاگ که درآن مشارکت دارم ؛ حال بشمارید یک ، دو ، سه و.......
هدیه ای به تمام خوانندگان
اگر كسی از درخت زردآلو بپرسد كه «از وقتی كه هسته بودی تا الان كه درخت شدهای چی از همه بيشتر بهت سخت گذشت؟» میگويد «يكی آن زمستان اولی بود كه سرما شد و يخبندان شد و يخ پوستم را تركاند، يكی هم آن سال كه باغبان آمد و با نيش چاقويش پوستم را چاك داد و پيوند زد».
راست میگويد. بهش سخت گذشته. حواسش هم نيست كه اگر آن سرما و يخبندان نبود و پوستش را نمیتركاند، توی باغچه میپوسيد و اگر هم آن نيش چاقو نبود تا دنيا دنيا است بیبار میماند.
