تبليغاتX
يزدســـــــتـان


  کتاب برای اهل کتاب چونان فرزند دلبند و ناز پرورده  است، که از گاه خرید تا آوردنش به خانه، چون کودکی گریز پا او را در بغل می گیرد تا از چشم ناپاک به دور باشد. و چون به خانه آمد، چشم و دل اهل خانه روشن می شود به ویژه آن که اهل خانه نیز اهل کتاب باشند وگرنه آنجا هم باید از چشم نااهل دور داشت.
کتاب برای دوستدار کتاب به مانند گل برای باغبان است که همیشه او را نگهبان است و تیمارش می دارد. و کتاب برای بسیاری از اهل قلم و پژوهش به سان فرزند یک دانه و دردانه است که ممکن است به اندک بادی بیمار شود. دوستی را می شناسم که کتابهایش را پس از خریدن، نخست با نایلون جلد می کند و به آرامی آن را در قفسه می نهد و برای دور ماندن از میکروب وگرد و خاک، بر روی تمام قفسه هایش پرده می کشد.
بی گمان عزیزترین کتاب، کتابی است که پس از سالها جستجو در شهرها و کتابخانه های گوناگون فراچنگ می آید. هنوز که هنوز است او از پس سی سال در آرزوی دست یابی به کتابهای مرجع و پایه روز شماری می کنم.
و دردناک ترین خبر برای اندیشمندان، سوختن کتابخانه ها، موریانه خوردن کتابها به ویژه کتابهای منحصر به فرد خطی است، کتابهای خطی میراث تمدن بشری است. یا چونان چشم خود آن را نگهبان باشید یا به کتابخانه های بزرگ بسپارید.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:26 توسط حسین مسرت |

با اجازه ی زنده یاد سهراب سپهری
---------------------------------

اهل دنیایم
روزگارم بد نیست
بادبانی دارم ، خورده هوشی ، وکمی بی دردی!
در پی هر تغییر
جهت باد تنظیم کنم
پیشه ام چاپلوسی است
و به شکرانه ی این اقدامم
حال و روزم خوب است
ساز من هم کوک است !
و به هر دورانی
من مدیری دارم ، که بود یار شفیق
هم اضافه کاری
هم به پاداش و به ترفیع کند امدادم
اهل دنیایم
قبله ام شخص مدیر
جانمازم پست است ! مُهرم مهر مدیر
میز سجاده ی من!
من وضو با تپش قلب مدیر می گیرم
در نمازم جریان دارد او
جریان دارد پول
من نمازم را پی تکبیرة الاحرام مدیر می خوانم
پی قد قامت جاه
کعبه ام مجلس اوست
حجر الاسود من صندوق اوست !
اهل دنیایم
پیشه ام چاپلوسی است
گاه گاهی می زنم بر خود رنگ !
تا که حکمم را تمدید کنم
خوب می دانم
کار من بی بادبان ، نقش بر دیوار است
اهل دنیایم
نسبم شاید برسد
به بوقلمون
پیشه ام چاپلوسی است
و به هر عهد و زمان
در پی هر تغییر
آب در این دل من جُم نخورد
---------------------------------------------- محمد امامی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 8:39 توسط محمد امامی |

«من دفتر کهنه خاطراتم را که روکشی از برگ گل اطلسی دارد، در قالب چشمانم گذاشته و به دیوار شیشه ای اتاق قلبم آویخته ام»
بر بال خاطراتم فانوس های سبزی می آویزم تا در آسمان آبی و بیکران احساسم به پرواز درآیند. و بر زورق طلایی خاطراتم تنها گل سرخی می گذارم تا در بیکرانه اندیشه ام، سوار بر موجهای احساس و عاطفه به سوی افق های امید گام بردارد.و بر صفحه کاغذی نگارم خاطره خوش و ناخوش ایام را، چه آن زمان که به کام و چه زمنی که ناکام بوده است.
و چون فرصت می یابم که خاطرات سالهای گذشته را مرور کنم، در آتشدان خاموش دلم، آتشی از شوق و ذوق شعله بر می کشد، چون به خوشی ها می رسم، برق شادی در چشمانم می جهد و ذهن را مدد می گیرم تا با مرور تصویرهای شاد و زنده آن، خود را در همان ساعت و همان روز بیابم و چون به ناخوشی ها می رسیم اندوه که نه، اما ذهن به هیجان می آید و در تکاپوی چرایی ناخوشی ها و تلخی ها پاسخی می جوید از بهر تجربه اندوزی و درس آموزی، زیرا انسان هماره بر پشتش کوله باری آکنده از تجربه و آزموده ها دارد و با مرور آن به آینده پای می گذارد.
کسی که از داشتن اوقاتی شیرین، شاد و فرح انگیز خرسند است (به پندارش این زندگی یکنواخت همیشگی است) و آن کو ایامی تلخ و غمبار دارد، می اندیشد این غمگینی سرانجام به دلسردی از زندگی می انجامد که بی گمان وی نیز در خطاست، زیرا او هم روزی هرچند دیر شاهد آسودگی و خوشبختی را در آغوش خواهد گرفت و شیرینی همنشینی با آن، چنان به کامش خواهد نشست و حظ خواهد برد که دیگران، حتی آن شادمانان به حالش غبطه خواهند خورد.
آنگاه که در دهلیزهای تنگ و تاریک زندگی ره می پویم، هیچگاه ناامید نیستم، زیرا می دانم سرانجام و حتی در آخرین دالان، روزنه کوچکی وجود دارد که می توانم به روشنای امید و زندگی دست یابم. نور هرچند کم، اما نور است و نور یعنی امید، یعنی زندگی، یعنی زیبایی، یعنی تلاش و یعنی حقیقت و حقیقت یعنی پیروزی، یعنی بهروزی، یعنی پیوستن به رود جاری و خروشان هستی و پشت سر نهادن پندارهای بیهوده نیستی.
اما من چون در اندیشه بهتر زیستنم و می دانم که خواستن، توانستن است و اراده من است که مرا به سوی زندگی بهتر رهنمون می شود، سعی می کنم امروزم سرشار از دیروز باشد، پس دفتر خاطراتم، دفتر تجربه هایم  است، دفتر راههای پیموده و درسهای مرور شده، دفتر روزهای سرخوشی و شادمانی، دفتر روزهای اندوه و ناکامی، روزهایی گذراکه یکی از پی دیگری می آید و همین آمد و رشدهاست که شورانگیزی این زندگی را موجب می شود.
و اگر نبود این فراز و نشیب ها، سختی ها و آسانی ها، شیرینی ها و تلخی ها،  ناکامی ها و کامروایی ها، دیگر نام آن زندگی نبود. بل نمایش تصویر متحرکی بود که هر روزه می توان در خلوت تاریک تماشاخانه ها آن را نظاره کرد. وچه خوش گفته است سراینده «آرش کمانگیر»
«آری، آری، زندگی زیباست
زندگی آتشگهی گیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست»
و به گمان نگارنده،
زندگی عبور گیج رهگذری نیست که کلاه از سر بر می دارد و به رهگذر دیگر سلام می کند.(1)
زندگی شاید تلنگر دختر صبح به حباب شیشه ای حصار شب باشد.
زندگی شاید لحظه بیدار باش خروس سحری باشد.
زندگی شاید تک صدای مرغ شباهنگی باشد که در دل شبهای تار سکوت سرد را می شکند.
زندگی شاید عبور کرم شب تابی باشد که بر بالش نیلی رنگ شب ره می جوید
زندگی شاید حضور نور شهابی باشد در لحظه های خالی از ستاره شب های تاریک زمانه
زندگی شاید پرواز قاصدکی باشد که در لحظه های نومیدی، مژده خوش خبری و امید را می آورد
زندگی شاید روزنه ای کوچک باشد در دالان تنگ و دراز و وحشتزای روزهای بدبختی و تلخی
زندگی شاید صدای گریه کودکی باشد که در تمنای جرعه ای آب ساعتها شیون می کند
زندگی شاید تابش نور خورشید باشد بر انجماد دقایق فسرده زمان
و زندگی شاید آن دقایق و حقایق نهفته در دل لحظه های روشن و سرشار از ایمان مردمی باشد که از برای آن جان خویش فدا می کنند.
با الهام از شعر فروغ فرخزاد(1)
نقل از خاتم یزد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 0:3 توسط حسین مسرت |

 

سروده ای که خواهید خواند از ذهن آگاه یک دانش آموز تراوش کرده که متاسفانه نامش را نمی دانم.

این سروده که به خوبی بر تنهایی و مظلومیت و بردباری علی (ع) گواهی می دهد را مناسبت فرارسیدن زادروز این مرد دادگر و دادگستر مهربان و تنها، به همه مردان و زنان آزاده اندیش پیشکش می کنم:

مالک رسید بر در آن خیمه سیاه

تنها سه چار گام، نه این گام آخر است

اما صدای کیست که از دور می رسد؟!

گویا صدای ناله ی برگَرد اشتر است

این ناله خفیف و گرفته از آن کیست؟

من باورم نمی شود کز حلق حیدر است!

مالک رها کن آن سوی میدان و بازگرد

این سو پر از معاویه های مکرر است

امروز پاره پاره ی قرآن به نیزه هاست

فردا سری که قاری آیات پرپر است

تارخ گوش دار کین خطبه ی بلیغ

غم نامه علی ست که اینک به منبر است

حتی عقیل طاقت عدلم ندارد آه!

من یوسفم و کیست که با من برادر است

من یوسفم، تو یوسف بی چاه دیده ای؟

این چاههای کوفه عجب گریه پرور است!

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 17:59 توسط علیرضا خورشیدنام |

 
آیا تاریخ تکرار می شود ؟ جهان را چه شده ؟ این همه ستم در حق ملتی مظلوم را مگر  پایانی نیست ؟خدایا سایه سیاه جنگ را از سر مردم لبنان دور کن .خدایا این ددان اسراییلی را نابود کن .خدایا لبنانی ها هم بندگان تواند چرا باید چنین در رنج باشند ؟

خدایا حالا دیگر صلح وصفا را به سرزمین زیتونهای سبز بیار .

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 19:32 توسط حسین مسرت |

خبر مربوط به مصاحبه اخیر مدير كل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي يزد در مورد وبلاگ نویسان  خیلی جالب بود آن را عینا برای  یکی از خبرگزاری های فن آوری تهران ارسال کردم ؛ تااینجا مثل همیشه !!! خبرنگار تهرانی  در جواب Re:   پست الکترونیکی خبر مربوطه این پیام داد: ""جناب آقای ..... درسته که شما نباید کارشناس ادبیات یا خبره خبرنگاری باشید اما این انتظار دارم که تسویه حساب را تصفيه حساب ننویسید"" تا اینجا هم مثل همیشه!!! ؛ به خبر مربوطه در ایسنا مراجعه کردم ؛ البته تاکید کردم خبرمذکور نقل کامل از خبرنگار خبرگزاری دانشجویان بود اینجا هم مثل همیشه !!!

 این اشتباه  را به وسیله یکی از دوستان به همکاران ایسنا خبر دادم اما انگار نه انگار!  البته این دیگر خطای تایپی نیست و باید گفت از عدم آگاهی به نگارش بوده است ؛ لااقل افرادی که مشغول نگارش اخبار سیاسی مشغولند انتظار می رود که کلمات پیچیده را با نگارش صحیح درج کنند اما گویا در الفبای فارسی هم مشکل دارند و اگر تذکری داده شود گله مند می شوند شرایط را در ک کنید!  ؛ اینجا هم مثل همیشه!!!

 سردبیر محترم خبرگزاری ایسنا؛  بیشتر دقت کنند خبرگزاری ؛ یک منبع رسمی است که نشان از سطح سواد و آگاهی جامعه خبری استان دارد ؛ یادم می آید خبر نگار محترم ایسنا  در وبلاگ روزنوشت ؛ وبلاگ ایسنای یزد ؛ در جواب به وبلاگی که خطای تایپی ایسنا را متذکر شده بود نوشته است "" شاید مطلب نویسی در ساعت ۱۱ شب عواقبش همین باشد ولی جدای از آن عذر. ذات وبلاگ نویسی است که وبلاگ به خاطر همین مسائل وبلاگ شد"" شاید وبلاگ نویسی که با غلط نویسی رشد کرده است؛  گویا خبرگزاری دانشجویان منطقه یزد تصمیم دارد با تکرار خطا در تنظیم و نگارش خبر رشد کرده و تازه مثل یک خبرگزاری شود!!!! 

البته گله از دوستان این است ؛ اینجا مسئله مربوط به تک تک شهروندان می شوند ؛ وقتی فردی موضوع را متذکر شود حتی عباس آقا سوپری محله ما؛ گویا دوستان نمی خواهند جوابگو باشند و لااقل به تصحیح آن بپردازند اینجا هم مثل همیشه !!!

+متن اصل خبر

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 18:52 توسط محمد حسین تقوایی |


     
سالهاست آذر یزدی تک و تنها و بدون هیچ جشم داشتی در خدمت فرهنگ و ادب این مرز وبوم است وی صادقانه و عاشقانه درراه شکوفایی فرهنگ  کودکان و نوجوانان گام بر می دارد .ارج نهادن بر کوششهای او کمترین کاری است که از دست ما برمی آید.چند سال پیش نکوداشت وی به همت انجمن آثار ومفاخر یزد وبنیاد ریحانه بر گزار شد .اکنون هم که به همت حوزه هنری یزد سایت آذر یزدی راه اندازی شده باید به تلاش آنها آفرین گفت .
 

     این حقیر هم به کمک دوستان درسال گذشته کتاب نایاب اورا به نام مثنوی بچه خوب چاپ کردیم .اکنون هم در صدد اخذ مجوز دیگر کتاب آموزنده او به نام شعر قند وعسل هستیم .امید که با یاری اداره کل ارشاد یزد هرچه زودتر مجوز آن صادر شود تا نسل اموز هرچه بیشتر با ارزشهای کار آذر آشنا شوند .چنانچه بخت یار باشد قصد داریم در سال جاری .چند کتاب دیگر او ازجمله قصه های ساده را چاپ کنیم.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 17:0 توسط حسین مسرت |

سایت مهدی آذر یزدی راه اندازی شد

آذر یزدی به روایت آذر یزدی را در ادامه ی مطلب بخوانید و عکسهای زیبایی از زندگی ساده ی این مرد فرهیخته را مشاهده کنید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 9:49 توسط محمد امامی |

 

پریشان شود گل به باد سحر

نه هیزم که نشکافدش جز تبر

نمی دانم با توجه به وضعیت کنونی فرهنگ و هنر و آنچه بر سر هنرمندان، نویسندگان و روشنفکران راستین و آزاده اندیش می رود آنها را به گل مانند کنیم یا از آزمودن و سپری کردن و پشت سرگذاشتن ناملایمات گوناگون، پوستشان کلفت شده و باید هیزمشان نامید؟!

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 10:50 توسط علیرضا خورشیدنام |

"اتمسفرش را دوست دارم. همچنان تطبیق دیدگاه این و آن با سیمایشان برایم هیجان انگیز است.اینکه گاهی دغدغه های پنهان همین آدمها را بی آنکه کلامی بینمان رد و بدل شده باشد، سهیم شده ام و حالا در بین صاحبان همان اندیشه ها نفس می کشم.اینکه فکرهایمان زودتر  از خودمان شناخته شده اند.

اینکه آدمهای اینجا را هم می شناسی هم نمی شناسی! دوستش دارم چون هنوز خط قرمزهای اینجا آنقدرها قرمز نیست.هنوز از تقسیم بندیهای آنچنانی خبری نیست و اکسیژن فضایش تا ناخالصی ها فاصله دارد.شاید چون می شود

هنوز توی یک وجب خاک مجاز اختصاصی هم از آسمان نوشت هم  از دموکراسی هم از دلتنگی ها و بعد ردپایی از آن به جا گذاشت تا همین جهان حقیقی."(برداشت آزاد)

در این دنیا مجازی فقیر ؛ غنی ؛ دارا ونادار در یک محله در وبلاگ مانند هم با امکانات به مثابه هم ؛ بدون تبعیض؛ تحقیر؛ نژاد پرستی ؛ قوم گرایی و..... هر یک یک خانه مثل هم داریم ؛ اینجا کسی نمی تواند بر دیگری فخر و نخوت بفروشد اینجا  مساوات است ؛ اینجا عدالت موج می زد ؛ من ؛ تو ؛ ما ؛ وبلاگستان را دوست داریم ؛ وبلاگستان فضایی است که...........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 8:37 توسط محمد حسین تقوایی |


    در کند و کاو متون کهن و اسناد تاريخي يزد به نام صدها نيکوکار و دهش مند يزدي بر مي خوريم که صدها بناي سود رسان همگاني را وقف بر مردم نموده اند. هنوز بر سر دهها آب انبار يزد که روزگاري سقاي تشنه کامان کوير بود، نام خيرمندان و الا تباري ديده مي شود که براي خشنودي خدا و در جهت آسايش مردمان اين بنا را وقف نموده اند، همچنين است ساخت دهها مسجد، حسينيه و حتي سقاخانه.
حدود سال 1377 و همزمان با تغيير و تحولاتي که در جهت فعاليت بيشتر اداره کل نوسازي مدارس روي داد، نهضت فرهنگي خوبي در جهت ترغيب و تشويق نيکوکاران با عنوان خيرين مدرسه ساز براي جايگزين ساخت مدرسه به جاي ساخت مسجد راه افتاد، طراحان اين انديشه نيک، نه منکر وجود مسجد و حسنيه در محل بودند نه منکر ساخت ديگر بناهاي مذهبي، آنها اين باور زيبا را در بين مردم نيک انديش جاي انداختند که ثواب ساخت مدرسه کم از مسجد نيست، که دانش اندوزي و علم آموزي هم چنانکه پيامبر فرموده از بايسته هاي زندگي مسلمانان است .
اما عليرغم کوششها و رهنمودهايي که تاکنون شده هنور در بسياري از محلات يزد شاهد ساخت مسجد و حسينيه جديد در چند قدمي مسجد آبرومند و خوب سابق هستيم. مثلا در صد قدمي منزل نگارنده واقع در کوي شهيد مطهري (خيابان سلمان فارسي) از هر سوي که حرکت کني يک مسجد و حسينيه آبرومند و بزرگ ديده مي شود که در شمال، مسجد تقويه و حسينيه ابوالفضل و مسجد ولي عصر، در غرب مسجد و حسينيه سلسبيل، در جنوب غربي، مسجد حاجي صالح، حسينيه خلف خانعلي و بيت العباس، در جنوب مسجد مکتب امام و در شرق، حسينيه چهارده معصوم و مسجد ابوالفضل ديده مي شود.
به همين معيار در دويست قدمي منزل، دو برابر اين مسجد و حسينيه وجود دارد. اما در شعاع چند کيلومتري منزل تنها دو مکان ورزشي ديده مي شود. ورزشگاه قدس در محله آبشور و ورزشگاه شهيد صدوقي در خيابان کاشاني.
چه کسي است که نداند امروزه ورزش مهمترين رکن سالم سازي جوامع است. جامعه سالم، معتاد و فاسد، گدا، دزد و ولگرد و بيکار ندارد، و از ناهنجاري هاي اجتماعي و فرهنگي در آن خبري نيست. وقتي کودک را از خردسالي با ورزش آشنا کرديم در نوجواني و جواني خود به دنبال آن خواهد رفت. آن گاه که اين جوان سالم خود راه مسجد و تهذيب نفس را پيدا خواهد کرد. از اين روست که ديده مي شود در محلاتي که مکانهاي ورزشي يا تفريحي ندارد، کودکان، نوجوانان و جوانان بر سر کوي و گذر نشسته و غير از مزاحمت و وقت گذراني هزاران انديشه پوچ و بنياد برانداز را در پيش خود طراحي و اجرا مي کنند. بگذاريد پاتوق بچه هاي محل در سالنهاي ورزشي باشد نه در خرابه ها و گوشه پارکهاي بدون وسايل تفريحي، هميشه گفته اند پيشگيري بهتر از درمان است .
از اينرو به متوليان فرهنگ استان يزد است که از راههاي سنجيده و نيکو، خيرمندان را تشويق به ساختن مکانهاي ورزشي بنماييم و در اين باور آنها بگنجانيم که ثواب ساخت باشگاههاي ورزشي نيز کم از ساخت مسجد نيست. البته شهرداري يزد و سازمان مسکن و شهرسازي هم مي توانند با در اختيار نهادن زمين مناسب به پيشبرد بهتر اين امر ياري رسانند.‏
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 23:33 توسط حسین مسرت |

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه - هرگز همسری ام را سزاوار نیستی. تو همانی که بر کشتی نجات نوح سوار نشدی . خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی و به پیمان و پیامش. غرورت غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوهها؟

پسر نوح گفت: اما آنکه غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا می زند تا آنکه بر کشتی سوار است. من خدایم را لابلای بادهای وزنده و امواج توفنده یافتم. و آنچه که من یافته ام شاید تو لابلای نجواها و سیل اشک رونده ات نیابی.

پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دوردست تماشایش کرد. و همچنان منتظر است و سالهاست که از خود می پرسدد : آیا همسریش را سزاوار بودم؟!!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 13:24 توسط عباس ملازینلی |


جمله کوتاه بود : خداحافظی با دنیای مجازی !

         از امروز تصمیم بر این شد که من دیگر وبلاگ نویس نباشم.خدانگهدار - سعید شهریار

          شاید اصرار برای تغییر تصمیم اخذ شده آقا سعید کار صحیحی نباشد چرا که صلاح مملکت خویش خسروان دانند، اما اگر آقا سعید دانستن را حق افکار عمومی بداند طرح دلیل اخذ چنین تصمیمی از سوی وی که حتما فرد دمدمی مزاجی نیست می تواند برای شهروندان دنیای مجازی مفید و قابل بهره برداری باشد.
        به هر حال شاید برخی حرفها گفتنی باشد و برای دیگران قابل بهره برداری و شاید حرفهای دیگران در این زمینه بتواند آقا سعید را برای حضور مجدد در فضای مجازی ترغیب کند.
آقا سعید ، نکته ی درخور توجه که حتما از آن غافل نیستید این است که کار شما مثل این است که یک ماهی با تیتر خداحافظی با دنیای آبی در وبلاگش بگوید: از امروز تصمیم بر این شد که من دیگر در آب نباشم! www.mahi.blogfa.ab

         البته ما جمله ی ایشون رو در همین پست قبلی یادمون نمی ره که گفت:« اما خب اصل جریان وبلاگ نویسی باید زنده بمونه. بنا براین هم به خودم هم آقای امامی و هم خوانندگان احتمالی بعضی نوشته های من قول میدم که بچه خوبی باشم و مرتب بنویسم»
       به هرحال داداش سعید لااقل مثل زیدان یک کله ای، مشتی، چیزی می زدی و از دنیای مجازی خداحافظی می کردی!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 9:54 توسط محمد امامی |