تبليغاتX
يزدســـــــتـان
 

چندي پيش در خبرها اومده بود كه:

 

1)  كلينت ايستوود كارگردان و بازيگر سرشناس آمريكايي در تدارك ساخت فيلميه درباره حضور نلسون ماندلا رييس جمهور سابق آفريقاي جنوبي، در جام جهاني راگبي سال 1995

 

2) استيون سودِربِرگ كارگردان فيلم ترافيك هم مي خواد فيلمي بسازه درباره ارنست چه گوارا رهبر انقلابي آمريكاي جنوبي بنام آر‍‍‍ژانتين كه قراره بنيچو دل تورو (ستاره مكزيكي الاصل هاليوود وبازيگر فيلم هايي مانند ترافيك و 21 گرم) در نقش چه گوارا بازي كنه

 

3) اليور استون كارگردان به ظاهر ضد آمريكايي هم كه مي خواست درباره رييس جمهور ايران فيلم بسازه (كه البته نفهميديم آخرش چي شد!)

 

 

از طرفي زمانيكه فيلم بازي ديويد فينچر رو ديدم با خودم گفتم داستان اين فيلم مي تونه در زندگي آدماي خيلي از جوامع و كشورها اتفاق بيفته يا در حال اتفاق افتادن باشه يا اتفاق افتاده باشه؛ يعني همه شون براساس يك سناريوي از پيش نوشته شده كاملاً حرفه اي و دقيق در گير يك بازي ندانسته و ناخواسته شده باشن!

حالا مي خوام بپرسم

 

به نظر شما كارگردانا  دارن سياسي مي شن؟

يا شخصيت هاي سياسي بازيگرن؟

يا اينكه نه، شخصيت اين جور آدما خيلي دراماتيكه كه مي تونه دستمايه خوبي براي فيلم باشه؟

يا اينكه آدمايي كه بعداً اين فيلما را مي بينن خودشون فيلم مي شن؟

يا كارگردانا مي خوان با زبان فيلم به مخاطبشون نشون بدن كه اونا در زندگي واقعي چه جوري مجذوب و محسور بازي سياست مدارا شدن؟

يا بقيه «يا»ها با خودتون!

 

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 22:14 توسط علیرضا خورشیدنام |

 

۱) ... آيا رسيدن،[رسيدن به خواسته هاي كوچك] يك كارت بيمه در برابر هر نوعْ سوختن است و يك باب دكّان دو دهانه و درآمدي مستمر اما مختصر و چند اثر و آينده يي خالي از شور و شرّ اما سرشار از اطمينان – كه نفرين بر آن اطمينان، نفرين بر روح بازنشستگي. جداً كه اطمينان به آينده، همچون ترياك، انسان را لَش و ذليل و دَني طبغ مي كند و بتدي حقيرترين ها: آويزان، دَلنگان، مطيع، فروتن، سربه زير [همچون گاو و گوسفند]، مؤدب، درويش، قانع، ابله و پوكِ پوكِ پوك ...

 

۲) ... من هنوز لج مي كنم، هنوز اعتراض مي كنم، هنوز فرياد مي كشم، هنوز مي لرزم و به لُكنت دچار مي شوم، هنوز زير بار نمي روم، هنوز باج نمي دهم و نمي گيرم، هنوز اعتقادْ نمي خرم و نمي فروشم، تسليم نمي شوم، فساد نمي كنم، در يك كار نمي مانم، عادتِ سر به سنگ كوبيدن را ترك نمي كنم، با اراذلْ كنار نمي آيم، با دزد ها دست نمي دهم، با خائنان و خبر چينان سلام و عليك نمي كنم، و هنوز، هنوز، هنوز، هاي هايْ گريه مي كنم، به خدا، درست مثل بچه ها، مثل نوجوانها، و مثل عاشق ها ...

 

پي نوشت: نوشته هاي درون [] براي خودم است.

 

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:47 توسط علیرضا خورشیدنام |

 

بخشي از گفتگوي ميان ابن مشغله و ابوالمشاغل در كتاب «ابوالمشاغل»

 نادر ابراهيمي را در زير بخوانيد:

ابن مشغله مي گفت:

راهِ بسيار درازي در پيش است؛ بسيار دراز...

 

در اين راه طولاني، وقت براي همه كار خواهي

 داشت، به قدرِكافي، و اضافه هم خواهي آورد ـ

 آنقدر كه نداني با آن چه مي تواني بكني،   

و چه بايد كرد ...  

پس، خودت را خسته مكن، و از نَفَس مينداز!

ابوالمشاغل مي گويد

راه، تنها زماني بسيار دراز است كه در ابتداي                              

 آن باشي، يا حتي در كمركشِ آن.

 در پايان، به ناگهان، مي بيني كه يك لحظه  

 بيشتر نبوده است و بسي كمتر از يك لحظه:

 يك قدم مورچگان.  

 در حقيقت، اين كوتاهي و بلنديِ راه نيست

 كه مسئله ماست. مسئله، آن چيزي ست كه  

 ما، در امتدادِ اين راه، براي ديگران كه ناگزير از

 پي ما مي آيند باقي مي گذاريم تا كه طي    

 كردنش را مختصري مطبوع، گوارا، شيرين و

 لذت بخش كند.

  پس، حق است كه خودمان را، اگر نه براي

 ساختن كاروانسراهاي بزرگ و آب انبارهاي

 خنك، لااقل براي برپا داشتي يك سايه بان     

 كوچك، خلق يك بيتْ شعر خوب، روشن كردنِ

 يك چراغ ابدي، و يا ضبطِ يك صداي مهربانِ 

 «خسته نباشي» خسته كنيم،

 خسته كنيم و از نَفَس بيندازيم ...

 به حق كه چه از نَفَس افتادن شيريني ست

 آن و چه خستگيِ غريبي ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 0:45 توسط علیرضا خورشیدنام |

 

گفته شده كه در دوره مختار السلطنه يكي از حاكمان تهرانِ دوران قاجار، قيمت ماست گران مي شود.

ايشان فرمان به ارزان شدن مي دهند و اندكي پس از آن با لباس و ريخت ديگرگونه راهي بازار مي شود.

جناب مختار در بررسي اوضاع در مي يابند كه دو نوع ماست در بازار به فروش مي رسد!

1)     ماست معمولي كه بهايش همان بهاي نخستين(گران شده) است

2)  ماستي معروف به ماست مختار السلطنه كه بنا به دستور وي ارزان شده البته بگونه اي كه از يك ظرف ماست 2 ثلث آن آب است!

جناب مختار برآشفته شده و چنان فرمان مي راند كه هر فروشنده ماستي كه آب به ماست هايش افزوده را وارونه آويزان كرده، كمر شلوارش را محكم ببندند و آنگاه ماست هايش را از پاچه هاي شلوارش به اندرون شلوارش سرازير نمايند و تا هنگامي كه آب ماست ها تمام نشده، همچنان آويزان بماند!!

همين كه اين فرمان گوش به گوش مي رسد فروشنده هاي ماست آبي ترسيده و پيش از آن كه ماموران جناب حاكم به آنها برسند خود به حساب خويش رسيده و ماست ها را كيسه مي كنند.

 

اين بود حكايت تاريخي امروز ما كه از آن به چند پند پي مي بريم؛

يكي از آنها اين است كه گاهي وقت ها وبلاگ مانند ماست است!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:12 توسط علیرضا خورشیدنام |

 

آنکه نام کوچکش با حرف پایان عشق آغاز می شد ناگهان زود به پایان رسید!

**********************

در اين مطلب ديدم بد نيست بمناسبت در گذشت روان شاد قيصر امين پور، بخش پاياني شعر « تصويري از گورستان ظهيرالدوله شميران » سروده شادروان مهدي سهيلي را بياورم:

 

خوشا هجرت از اينجا با دل پاك

كه همچون گُل نهندت در دل خاك

خوشا آنكس كه چون زين ره گذر كرد

به اقليم نكوكاران سفر كرد

خوشا! با عشق حق در خاك رفتن

بدا! پاك آمدن ناپاك رفتن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 1:1 توسط علیرضا خورشیدنام |

 

مدتي است كه اين باور به سرم افتاده كه نبايد تهاجم فرهنگي بيگانگان را جدي بگيريم، براي اين گفته دلايلي دارم:

 

1- وقتي برنامه به اصطلاح طنزي همانند چارخونه از رسانه ملي پخش مي شود كه در يكي از بخش هاي آن شخصيتي كه يعني هنرمند/ خواننده است، برا ي بدست آوردن پول مجبور مي شود براي تعدادي مرغ در يك مرغداري بخواند و حتي بر سر اينكه ناهار به او داده مي شود يا نه با صاحب كار چانه مي زند تكليف چيست؟

درست است كه اين شخصيت را نمي توان بعنوان يك هنرمند واقعي پذيرفت ولي آيا ديد و هدف تهيه كنندگان و سفارش دهندگان هم همين بوده؟ اين شخصيت در آغاز، چنين پيشنهادي را نمي پذيرد(چون خود را هنرمند مي داند) ولي كمي بعد به خواهش و التماس هم تن مي دهد. آيا اين آب پاكي است كه مسئولان سيما به روي دست قشر هنرمند ريخته اند و با زبان بي زباني و هنرمندانه به اهالي فرهنگ و هنر گفته اند: بالاخره دست به دامان خود ما مي شويد و سفارش هاي ما را انجام مي دهيد.

دقت كه كنيم مي بينيم چندان بي جا هم نگفته اند؛ وقتي كار در سينما سخت باشد و سرمايه گذاري درستي نشود، بازيگران و كارگردانان به تلويزبون روي مي آورند و مجبور مي شوند در توليد فيلم ها و برنامه هايي همكاري كنند كه شايد چندان باب ميلشان يا در شان آنها نباشد.

فيلم هاي سينمايي 90 دقيقه اي توليد سيما را ديده ايد؟ فيلم هاي جشنواره پلس را چطور؟

آيا مي توانيد حضور و بازي افرادي مانند قريبيان يا پسياني(سرپرست گروه تئاتر بازي) را در فيلم هايي به شدت ضعيف (از نظر فيلم نامه و كارگرداني) بپذيريد؟

2- چرا اسفنديار قره باغي (اميدوارم نام و نام خانوادگي اش درست باشد) يكي از خوانندگان خوب كشور، همان كه سرود آمريكا آمريكا مرگ به نيرنگ تو را خوانده بايد كارش به جايي برسد كه تبليغ يكي از آموزشگاه هاي علمي را بخواند: درخت تو گر بار دانش بگيرد...

3- چرا اوضاع بگونه اي شده كه آقايان از هنرمندان – بازيگران و خوانندگان – بعنوان ويترين و جذب كننده مشتري/ مردم براي حضور در جنگ ها بهره مي برند؟

4- آيا اين تهاجم فرهنگي نيست كه در سريال پربيننده اي همچون اغما  

امر اين گونه بر بيينده القاء مي شود كه شيطان در بين گروهي از آدم هاي همكار و همراه، تنها به يكي از آنها گير سه پيچ مي دهد!

راستي چرا در بخش پاياني سريال، جناب شيطان براي يك لحظه هم سراغ دكتر ناييني نرفت و او را وسوسه نكرد تا دختر پژوهان را جراحي نكند؟ (ساده انگاري و سطحي نگري؟!)

5- نبايد نگران تهاجم فرهنگي بود چراكه سريال فاخر حلقه گم شده با گروه زيادي از آدم هاي فاخر فخر فخار زاده آمده اند تا تيشه به ريشه اصالت و فرهنگ يزد بزنند! دلم براي چند نفر از دوستاني كه در اين سريال ... اصلآ دلم به حال مدير كل سيماي مركز يزد مي سوزد كه چقدر زحمت كشيده تا مجريان و گويندگان برنامه هاي گوناگون صدا و سيماي مركز يزد با لهجه و گويش يزدي درست صحبت كنند تا شخصيت مخدوش شده اين لهجه ترميم شود و حالا اين سريال همه آن رشته ها را پنبه كرد؛ نمي دانم شايد هم نبايد دلم بسوزد و درست همين بوده كه روي داده!

6- و بالاخره اينكه نبايد نگران تهاجم فرهنگي باشيم چراكه در تازه ترين اقدام فرهنگي و هنري دوستان اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان يزد، هنرمندان نمايش از ورود به خانه نمايش و تالار فرهنگ منع شدند!!!

هنوز چند ماه از قول هاي مدير كل ارشاد مبني بر بازسازي محوطه بيروني تالار فرهنگ و تجهيز اين سالن و باز پس دادن آن به عموم هنرمندان بويژه اهالي تئاتر نگذشته(فراموشي بد دردي است!)

به نظر شما هنگامي كه فرهنگ و هنر شهري اين گونه به باد برود و در آن تخته شود آيا فرهنگ و هنري مي ماند كه بيگانگان بخواهند تهاجمي نسبت به آن داشته باشند؟!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 1:52 توسط علیرضا خورشیدنام |

 

برای کشف اقیانوس های جدید و ناشناخته، باید شهامت ترک ساحل آرام را داشته باشیم،

چراکه این جهان، جهان تغییر است نه تقدیر!

                               لئو تولستوی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 10:58 توسط علیرضا خورشیدنام |

 

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شده به عشق / ثبت است برجريده عالم دوام ما

در تاريخ فرهنگ و هنر و ادب اين كشور كم نبوده اند فرهيختگان و انديشمنداني كه در هر زماني و در هر حكومتي، محكوم به گوشه نشيني بوده اند. غلامحسين ساعدي، بهرام بيضايي، احمد شاملو و حتي سروده هاي فرخي يزدي از اين گروه هستند.

دست من و تو بايد اين، پرده ها رو پاره كنه

كي مي تونه جز من و تو، درد ما رو چاره كنه

 

13 مهر سالروز درگذشت خواننده ي هنرمندي است كه صدا و ترانه هايش در برخي از فيلم هاي ارزشمند تاريخ سينماي ايران، توانست جايگاه شايسته اي در موسيقي پاپ اين مرز و بوم بدست آورد؛ موسيقي فيلم تنگنا ساخته امير نادري از اين نمونه است: فریدون فروغی

شادروان فريدون فروغي در سال هاي پاياني دهه 40 خواندن كارهاي فارسي را به سفارش شخصي تجربه كرد چراكه او پيش از اين زمان با خواندن ترانه هاي فرنگي كارش را آغاز كرده بود. وي در دهه 40 و 50 توانست تنها دو آلبوم خود را در بازار رسمي موسيقي آن زمان منتشر نمايد! اين در حالي بود كه آنقدر ترانه هاي ماندگار و مردمي و دلنشين ساخته بود كه در صورت انتشار به يك مجموعه چشمگير و شنيدني تبديل مي شد، اما داغ گناه مردمي و در عين حال پرمحتوا بودن بر ترانه هاي او، بايكوت مطلق شدن و ممنوع الصدا و تصوير شدن توسط سرمداران و زورمداران وقت چنين اجازه اي را ندادند.

تركه بيداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما

 

آلبوم هاي نياز و شكست ناپذير دو نمونه از آلبوم هاي فروغي هستند؛ آلبوم نخست به باور روشنفكران و انقلابيون آن دوران بهترين آلبوم فروغي بشمار مي رود و آلبوم ديگر كه در گرما گرم انقلاب در كاستي گردآوري شد و البته به ندرت در اوايل انقلاب شنيده شد به باور خود خواننده، مردمي ترين كار او بوده است.

فريدون فروغي نخستين كسي بود كه ترانه ياردبستاني را براي فيلم از فرياد تا ترور ساخته منصور تهراني اجرا كرد، هرچند پس از او بنا به دلايلي صداي شخص ديگري جايگزين صداي فروغي شد!

دشت بي فرهنگي ما، هرزه تموم علفاش

با آغاز دهه 70 هم دوره هاي فروغي توانستند اجاز انتشار آثارشان را بگيرند اما فروغي همچنان پشت سد دريافت مجوز ماند.

حك شده اسم من و تو، رو تن اين تخته سياه

سرانجام اين هنرمند دلسوخته در 13 مهر ماه سال 1380 چشم بر جهان بست ولي چه باک که:

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر

يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 13:40 توسط علیرضا خورشیدنام |

 

هفته پيش در خبرهاي سينمايي كشور آمد كه فيلم ميم مثل مادر آخرين ساخته شادروان رسول ملاقلي پور براي حضور در اسكار برگزيده شده است.

به نظر من اين گزينش نوعي ترحم و دلجويي توهين آميز براي شادروان ملاقلي پور و خانواده اش بشمار مي رود.

همه اهالي سينما خوب به ياد دارند كه وي در زمان زنده بودن و براي ساخت يا اكران بعضي از فيلم هايش از سوي گروهي با چه مشكلاتي روبرو مي شد!

هنگامي كه  مي دانيم فيلم هاي بهتري از ميم مثل مادر وجود دارند - چه از نظر محتوا و چه از نظر تكنيك و ساختار - اين ترحم و دلجويي و اغماض در گزينش فيلم براي راهيابي به اسكار بيشتر ديده مي شود.

 

 ميم مثل مادر يك ملودرام خوب و خوش ساخت است كه در جذب تماشاگر ايراني موفق بود و البته حر ف هايي از جنس حرف هاي ملاقلي پور هم دارد ولي اين دليل خوبي براي فرستادنش به اسكار نيست.

اينجاست كه بعضي ها به دخالت عوامل، سليقه و سياست هاي دولت در گزينش اين فيلم براي راهيابي به اسكار اشاره مي كنند.

 

متاسفانه دخالت دولت در بعضي جاها همچنان باعث بروز مشكلاتي شده و مي شود و دولتمردان هم دست بردار نيستند!

دخالت دولت در فدراسيون فوتبال و حتي بعضي جاهايي كه ظاهراً به بخش خصوصي واگذار شده از اين نمونه دخالت ها هستند ولي در جاهايي كه بايد دولت خبري باشد، خبري نيست!

 

در پايان به چند نمونه از نظرات اهالي سينما در باره گزينش ميم مثل مادر براي اسكار توجه كنيد:

عليرضا رييسيان(كارگردان): براي مرحوم ملاقلي پور خوشحالم اما براي سينماي ايران به خاطر اين انتخاب متاسفم.

ابوالفضل جليلي(كارگردان): از اينكه ملاقلي پور به اين بهانه مطرح مي شودخيلي خوشحالم.

فرزاد مؤتمن: سينماي ما در حد و اندازه هاي اسكار نيست.

 

غلامرضا موسوی(رییس شورای اتحادیه تهیه کنندگاه سینمای ایران):

نماینده ایران را باید اصناف انتخاب کنند نه دولت.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 23:11 توسط علیرضا خورشیدنام |

 

سه جمله از سه شخصیت اصلی فیلمنامه «سونات پاییزی» نوشته «اینگمار برگمان»

1-       ويكتور: بزرگ شدن يعني اينكه آدم ديگر از چيزي تعجب نكند.

      ( پس خيلي از ما هيچوقت بزرگ نمي شيم، چون توي زندگي و در اين دوره زمونه با خيلي چيزاي تعجب آور روبرو مي شيم)

 

2-       شارلوت: بعضي ها هرگز زندگي نمي كنند، بلكه فقط وجود دارند.

       (احتمالاً اون همشهري كه من در مطلب تک گویی یک همشهری در وبلاگ کشکول بهش اشاره کردم به همين دليل كه نمي خواسته فقط وجود داشته باشه، از روزگار گلايه کرده بود)

 

3-       ايوا: اعتقاد به هرگونه محدوديتي، صرفاً ناشي از ترس و تعصب است.

       (قابل توجه بعضي از مسئولين و مديران و سياستمداران و برنامه نويسان و قانون گزاران)

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:13 توسط علیرضا خورشیدنام |

 

شاید دانستن اینکه هر رنگی چه تاثیر ناخودآگاهی بر روحیه و روان ما دارد بد نباشد:

 

برای لاغر شدن، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید.

رنگ آبی اشتها را کم می‌کند!


 اگر مضطرب هستید و فشار عصبی طاقت شما را بریده است، از رنگ سبز استفاده کنید.

 رنگ سبز آرامبخش است و فشار خون را کاهش می‌دهد! 
 

اگر بی‌حال و حوصله هستید، رنگ نارنجی را برگزینید، هنگام استحمام صبحگاهی از حوله و ابزار

نارنجی استفاده کنید.

 رنگ نارنجی بی‌حالی شما را از بین می‌برد.
 

چنانچه از کم خونی رنج می‌برید، میوه‌های قرمز رنگ مانند گیلاس، توت فرنگی و گوشت قرمز مصرف

کنید!

 

بهتر است آدم های افسرده، لباس زرد رنگ بپوشند. غذاهای زرد بخورند و چیز های به رنگ زرد را در پیرامون خود داشته باشند.

 رنگ زرد سطح انرژی را بالا برده و از افسردگی پیشگیری می کند. 

اگر کم خواب هستید وسایل اتاق خواب را بنفش کنید، یا از چراغ خواب به رنگ بنفش  ستفاده کنید.

 رنگ بنفش آرامش دهنده و خواب‌آور است. 
 

و نکته پایانی اینکه:

 چنانچه مشکلی پیش روی شماست، از رنگ نیلی استفاده کنید.

 رنگ نیلی کمک می‌کند تا بهتر بیندیشید.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 10:49 توسط علیرضا خورشیدنام |

 

درون خودروي بزرگ همگاني نشسته بودم، روي نشيمن گاه جلوي من دو همشهري ديگر نشسته بودند و با هم گفتگو مي كردند؛ يكي از آنها - كه كمي بعد فهميدم خودش هم راننده است - دل پري از روزگار داشت و از هر دري سخن مي گفت كه من بخشي از تك گويي او را براي خوانندگان كشكول مي نويسم.

 

گاهي وقتا كه بچه 6 ساله م يه هواپيما رو توي آسمون مي بينه مي گه بابا جاي هواپيماها كجاس؟ چه جوري مي شه سوار هواپيما شد؟ منم بهش مي گم هواپيما مي ره فرودگاه، هر كي مي خواد سوار هواپيما بشه بايد بليط بخره؛ اون مي گه چرا بليط هواپيما نمي خريم و من مي مونم چه جوري بهش بگم بودجه م نمي رسه، حرصم مي گيره، اوقاتم تلخ مي شه مي خوام يه سيلي بهش بزنم تا ديگه از اين چيزا نپرسه! ...

نمي دونم چرا من نمي تونم دست زن و بچه م را بگيرم و با هواپيما برم يه مسافرت درست و حسابي؟

چرا من بايد دو سه شيفت كار كنم و آخرش هم هشتم گروي نهم باشه؟ ...

چرا من نمي تونم ظهر كنار خونوادم باشم و بعد از ناهار زير كولر كنارشون استراحت كنم و سرشبم دستشون را بگيرم و باخيال راحت ببرمشون رستوران، پارك يا سينما؟

چند شب پيش رفته بوديم نمايشگاه مواد غذايي، بچه م گفت بابا ساندويچ مي خوام؛ 4 تا ساندويچ كالباس معمولي گرفتم، شد 3200 تومان! فكر شو بكن آدم بخواد در ماه، 10 شب هم با خونواده ش بياد بيرون دست كم بايد نزديك 40 هزار تومن خرج كنه! مگه حقوق مني كه راننده اتوبوس خط واحدم چقدره؟ قسط و قبض آب و برق و هزار كوفت ديگه م را حساب كن ... آدم به كي بگه؟

بي خود نيست مردم سرخورده و دل مرده شدن...

براي نام نويسي بچه م توي مدرسه گفتن بايد 140 هزار تومن بدي! از اون طرف آقايون چپ مي رن راست ميان توي تلويزيون مي گن امسال مدارس نباد شهريه بگيرن از اين طرف تا پولت آماده نياشه تكليفت بچه ت معلوم نيست؛ حالا اي كاش اين پولايي كه مي گرفتن رو خرج خود دانش آموزا مي كردن.

بيشتر مدرسه ها كه ميري مي بيني تو حياطشون حتی يه تور واليبال، يه سبد بسكتبال معمولي هم ندارن، حياطشون پر از چال چوله س! نمي دونم اين پولا را چيكار مي كنن ... خب بچه بايد يه جايي انرژي شو خالي كنه ديگه...

رسيديم ايستگاه و من بايد پياده مي شدم كه شدم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 12:51 توسط علیرضا خورشیدنام |

 

گزیده ای از گفتگوی روزنامه اعتماد ملی با

استاد جعفر والی در تاریخ 17 مرداد سال 86

جعفر والی را با نمايش‌های غلا‌محسين ساعدی می‌شناسيم كه در سال‌های 40 و 50 شمسی در «تالا‌ر سنگلج» كارگردانی و بازی كرده است. او كه با علی نصيريان، بيژن مفيد و عزت‌اله انتظامی و ديگران همكار بوده و از سال‌های 30 و كودتای 28 مرداد 32 كار تئاتر را آغاز كرده است. پس از انقلا‌ب سال‌ها به كانادا می‌رود و در آنجا به كار تئاتر می‌پردازد، تجربه بازی در چند فيلم و سريال ايرانی را دارد. آخرين بازی سينمايی او را همين روزها به نام «پاداش سكوت» در سينماها می‌بينيم. اين فيلم به كارگردانی مازيار ميری ساخته شده و شنيده‌ها دلا‌لت بر بازی خوب جعفر والی در اين فيلم دارد. با جعفر والی كه سال‌های عمر خود را صرف هنر تئاتر كرده است، درباره وضعيت تئاتر امروز و ديروز گفت‌وگو كرده‌ايم.

     Jafar Vali

ـ آقای والی الا‌ن مشغول چه كاری هستيد؟

جعفروالی: در يك روستا زندگی آرامی دارم و به چند جوان تئاتر آموزش می‌دهم.

ـ غير از آن چه كار می‌كنيد؟

جعفروالی: درباره تجربه‌ها و خاطراتم می‌نويسم. بيوگرافی‌ام را می‌نويسم. يك نوع بررسی اين 50 سال تجربه كار تئاتر است. زندگی‌مان همين بوده، غير از اين كار نبوده است

ـ ديگر چه كاری؟

جعفروالی: پس از سال‌ها اخيرا در فيلم «پاداش سكوت» بازی كرده ام كه همين روزها اكران می‌شود.

ـ فكر می‌كنم پيش از اين در دهه 60، تا غروب را ساختيد.

جعفروالی: بله، البته آن را تحت حمايت «جهاددانشگاهی» و نه «وزارت ارشاد» ساختم. آن موقع با علی منتظری مخالفت‌هايی بود، همه پشت‌پای هم می‌زديم، گويی هدف زندگی نكردن است.

ـ چند سال است كه به ايران پس از سفر طولا‌نی‌تان به كانادا برگشته‌ايد؟

جعفروالی: چهار، پنج سالی می‌شود.

ـ در اين سال‌ها هميشه پيگير تئاتر بوده‌ايد؟

جعفروالی: بله، مگر می‌شود ارتباط نداشت.

ـ نظرتان درباره وضعيت تئاتر در يكی، دو سال اخير چيست؟

جعفروالی: از كوزه همان برون تراود كه در اوست. در اين مجموعه آشفته بازار، آن از وضعيت اقتصاديمان، نمی‌توانيم استثنائا يك كار فرهنگی درست و حسابی انجام دهيم. اين ناسلا‌متی و ناسالمی آشكار نيست. وقتی چيزی گران می‌شود، بلا‌فاصله می‌فهميد. ولی فاجعه فرهنگی بعدها آشكار می‌شود. الا‌ن ديگر اتفاقی در تئاتر نمی‌افتد. چون آنهايی كه اهل اين كار هستند، يك جوری يا كنار رفته‌اند يا كنار گذاشته شده‌اند. مساله هم برای حكومت اصلا‌ جدی نيست. ... 

روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 21:16 توسط علیرضا خورشیدنام |

 

گفتم: دیگه نا ندارم، دارم خرد می شم، می شکنم

گفت: اولاْ که بازم طاقت بیار، بعدشم اگه خواستی بشکنی مث آیینه بشکن!

گفتم: یعنی چی؟!

گفت: گوش کن ...

نه مثل فنجانی می شکنم

تا در زباله دانی فراموشم کنی

                                         و نه مثل شاخه ای

که بسوزانی و خاکسترم را بر باد دهی

                                        مثل آینه می شکنم

              تا هزار تکه شوی!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 11:52 توسط علیرضا خورشیدنام |

 

دیروز عصر باران آمد.

دیروز عصر آن مرد هم آمد، آن مرد در باران آمد، نه! ... باران همراه آن مرد آمد!

خاتمی در یزد

دیروز عصر سید محمد خاتمی رییس بنیاد باران، بنا به دعوت موسسه خیریه فرهنگی حضرت جواد الائمه به یزد آمد تا بمناسبت زادروز فرخنده امام جواد(ع) در مسجد حظیره به سخنرانی بپردازد، برنامه این موسسه چهار شب ادامه خواهد داشت، سخنران شب های دوم و سوم حجه الاسلام راستگو و سخنران شب پایانی محمد جواد لاریجانی خواهد بود.

و اما خاتمی،

دیروز عصر گروهی از هنرمندان و شخصیت های یزد در محل ورودی دروازه قران به پیشواز خاتمی رفتند و همین که او وارد شهر شد باریدن باران آغاز شد:

می آمد و چون ستاره نورانی بود

اندر قدمش شام سیه فانی بود

چون ابر پر آب سوی تفتیده کویر

می آمد و دشت عشق بارانی بود

*****************************

خاتمی همان سید سبز قامتِ سبز اندیشِ سبز گویِ خونین دلِ خندان لب، برای مردم و جوانانی که به دیدارش آمده بودند درباره بینش و منش و روش اهل بیت و ویژگی حب به آل ا... سخن گفت.

گفت که مفهوم بیت اهل بیت از چهار دیواری که پیامبر در آن می زیست فراتر است.

گفت که حب اهل بیت علاوه بر معنی دوست داشتن های عاطفی و روزمره معانی دیگری دارد.

گفت که روش بزرگان دین در تعامل با مردم، روش آگاهی بخشی است نه تحمیل!

گفت که حکومت حق هم باید به خواست مردم باشد.

گفت که جمهوری اسلامی یعنی همه چیز متکی به رای مردم است.

و بالاخره گفت که این انقلاب نه با زور که با منطق روی کار آمد.

و در پایان همه به او گفتند که:

خاتمی خاتمی خدانگهدار تو

و

خاتمی دوسِت داریم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 2:56 توسط علیرضا خورشیدنام |

        ۲۳خرداد ۸۵ شماری از سینماگران کشور با رهبر انقلاب دیدار  و گفتگو داشتند.
مشروح این دیدار که در آن کارگردانانی همچون کیانوش عیاری/ محمد علی نجفی/ مجیدی/ جیرانی/ حاتمی کیا/ شمقدری/ میلانی/ صدر عاملی و ... حضور داشتند، از یکی از شبکه های سیما پخش شد.
      گفته های کیانوش عیاری کارگردان فیلم های چون شبح کژدم، آن سوی آتش، آبادانی ها، بودن یا نبودن و ... بیشتر از گفته های همکارانش به دلم نشست!
        او در بخشی از صحبت هایش به گفته ای از مسعود کیمیایی اشاره کرد که در جایی گفته فیمسازان ایرانی از فیلم ها و آثار خود بلند قدتر هستند چون در کشور امکانات و فضای مناسبی برای بروز همه توانایی هایشان وجود ندارد، در حالیکه قد فیلم یک فیلمساز آمریکایی از توانایی و بضاعت خود فیلمساز بلندتر است!
          عیاری با بیان این که این تعبیر شامل فوتبالیست های ایرانی و حتی خاک زرخیز خوزستان هم می شود که می توان در نوبت سوم کاشت سالانه، یونجه در آن کاشت گفت: وقتی از یک چنین خاکی امکان بهره وری هست پس از فیلمسازی با دانش و تجربه بسیار، حتمآ انتظار بیشتری هست.
       او ادامه داد: از دوران نوجوانی یاد گرفته بودم که اگر اثری از یک نویسنده بزرگی مثل مارکز را می خوانم قرار نیست به زندگی خصوصی اش بپردازم و ببینم که ایشان در زندگی خصوصی اش شیطنت های فراوانی داشته پس می بایستی آثار این آدم هم به زیر نقد کشیده شود ... در این سن بالای ۵۰ سال هم بر این باورم که حق دخالت در زندگی خصوصی کسی را ندارم.

و اما چند جمله از رهبر انقلاب:

*دوست دارم اهمیت سینما برای همه آشکار شود

*هر کس باید آنچه را که خودش می فهمد، خودش ادراک می کند و خودش احساس می کند، آن را در هنرش بگنجاند و الا هنر یک چیز مصنوعی خواهد شد

*«انتقاد» که دوستان ذکر می کنند و به تعبیر این دوستمان که می گویند انتقادگر «نق نقو» تلقی می شود، نه، انتقاد نق نق نیست

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 0:58 توسط علیرضا خورشیدنام |

 امروز یک سال و چند روز از برگزاری نخستین جشنواره وبلاگ نویسان یزدی گذشت.

جشنواره ای که برگزارکنندگان و شرکت کنندگانش امید به تدوامش داشتند

جشنواره ای که ای کاش دومین دوره اش هم برگزار می شد.

 در اینجا بد نیست برای یادآوری، مروری داشته باشیم بر جمع بندی پایانی یکی از کلاس های جشنواره سال پیش:

1-     وبلاگ نویسی بخشی از سواد دیجیتالی است.

2-     وبلاگ آیینه زندگی اجتماعی است.

3-     وبلاگ نویسی تمرین دموکراسی است.

4-     وبلاگ وسیله ای برای انتشار گنجبنه های دانش، ادب، فرهن