کليد ِ بزرگ ِ نقره
در آبگير ِ سرد
شکستهست.
دروازهی تاريک
بستهست.
«ــ مسافر ِ تنها !
با آتش ِ حقيرت
در سايهسار ِ بيد
چشمانتظار ِ کدام
سپيدهدمي؟»
هلال ِ روشن
در آبگير ِ سرد
شکستهست
و دروازهی نقرهکوب
با هفت قفل ِ جادو
بستهست.
شاملو - قطعه شبانه از دفتر ابراهیم در آتش
امشب شباش نبود که با من چنين بازی کنی ... من مدتهاست حسرت هيچ چشمی را ندارم و هيچ نفرينی بر قلب و زبانام جاری نمیشود ... ولی آنقدر آشنا و دلنشين نوشتهای که دلم نيامد نگويم خواندمات ...
دنيا کوچک است؛ من هم میدانم ... میپيچد؛ من هم میبينم ... اما ... من کوچکتر و پيچيدهتر از اين دنيايم ... از هر طرف که میچرخم به خودم برمیخورم و از هر دری در درونم که رد میشوم بيشتر در خودم میپيچم و گم میشوم ...
حسرت ... کلمهی غريبی است ... نه عزيز جان ... من ديگر حسرت ندارم ... حتی حسرت بیقراری آن چشمها (که نمیدانم) برای تو ... تويی که نمیشناسمات ...