دوست من سلام

برادر عزیزم آقای امامی؛ فرصتی را پیش روی من گذاشت تا با تمام دلمشغولی ها و فرصت اندک در نگارش ؛ در کنار اساتید به نام یزدی ؛ در وبلاگی به نام شهری که دوستش دارم ؛ بنویسم ، برایم این سوال بود بهتر است چه بنویسم؟  ، نیت کردم از دلخوشی هایم ؛ از یزد؛ از مردمش ، از ...... شایدهم از خودم نوشتم ........

یادم می آید روزی متهم بودم به داشتن چهل وبلاگ با نام و بی نام ؛ این چهارمین وبلاگ که درآن مشارکت دارم ؛ حال بشمارید یک ، دو ، سه و.......

هدیه ای به تمام خوانندگان

اگر كسی از درخت زردآلو بپرسد كه «از وقتی كه هسته بودی تا الان كه درخت شده‌ای چی از همه بيش‌تر به‌ت سخت گذشت؟» می‌گويد «يكی آن زمستان اولی بود كه سرما شد و يخ‌بندان شد و يخ پوستم را تركاند، يكی هم آن سال كه باغ‌بان آمد و با نيش چاقويش پوستم را چاك داد و پيوند زد».

راست می‌گويد. به‌ش سخت گذشته. حواسش هم نيست كه اگر آن سرما و يخ‌بندان نبود و پوستش را نمی‌تركاند، توی باغ‌چه می‌پوسيد و اگر هم آن نيش چاقو نبود تا دنيا دنيا است بی‌بار می‌ماند.