یک داستان واقعی ؛ با یادزهرا؛ که هر روز مادر برایم تلخ ترین ساعت می شه!!!!
یک داستان واقعی ؛ زهرا؛ یک دختر و هزار غصه
زهرا یک دختر دوست داشتنی بود که توی یک سمینار باهاش آشنا شدم ؛ درست سه سال پیش ؛
آخرین روزهای حضور در شهر .... ، همراه با محمد؛ دایی زهرا برای پوشش خبری به بزرگداشت مادر رفتیم ؛ مراسم برای مهدکودکها استان ... برگزارشده بود؛ از مجری که بگذریم که کلام «مادر؛ مادر» از زبونش نمی افتاد؛ یک تئاتر در وصف مهر مادربرگزارشد که برام جالب بود؛ اما دیدم محمد( دایی زهرا )بهم گفت بیرون بریم! تعجب کردم، محمد مضطرب بود ، کمی هم بغض کرده بود ، بیرون سالن گوشه ایستاد ؛ بغضش شکست و گریه کرد؛ گفت «درد یتیم مادر از دست داده را می فهمی که مدام از مهر مادر بگن ؟» برام سوال بود؛ مادر محمد که زنده بود؛ اما او گفت :« زهرا!! مادر زهرا یک سالی فوت کرده » وای خدای من, یادم اومد خواهر محمد از بیماری ...... حالا فهمیدم ؛ محمد نگران زهرا بود ؛ زهرا هیچی نگفت ؛ آرام و بی صدا از محل بیرون رفتیم.
فرداش روز مادر بود؛ یک عروسک کوچولو همراه با گل نرگس که زهرا دوست داشت واسش خریدم, رفتم خونه محمد ؛ اما وقتی محمد دیدم و گفتم واسه زهرا عروسک و گل اوردم ؛ دوباره گریه کرد؛ تعجب کردم گفت «اینها را ببر بیمارستان » گیج شده بودم .....
اما محمد تعریف کرد که دیشب که خونه اومدند زهرا 5 ساله ؛ بعداز ساعتها سکوت ؛ شام نخورده رفته بود اتاق ؛ و بعد نیمه شب که مادربزرگش واسه قصه خوندن میره اتاقش, زهرا بی هوش کف اتاق بوده ؛ دکترا می گن از حمله عصبی یا چیزی شبیه به شوک مغزی شده ؛ حال زهرا از التهاب اون مراسم بهم ریخته بود تا حد مرگ که پزشک قطع امید کرده بود.
یادم می یاد محمد همون روزها مطلبی این اتفاق توی جریده محلی نوشت. از اون سال مثل یک دغدغه همیشه همراه من است؛ اگر برای روز مادر یا هرروز هدیه می گیرم ؛ اگر شیرینی ؛ گلی و..... میان همه بچه ها و بزرگترا ؛زهرا را می بینم که مادرش را از دست داده و حسرت وار ما ها نگاه می کند ؛ گاهی آهی می کشن ؛ گاهی هم گریه ای و شاید هم مثل زهرا ؛ دلتنگی یک سال ، دوسال و.... از پا درشون میاره!
آره طولی نکشید ؛ که دلتنگی ها زهرا کوچولو تمام شد؛ زهرا هرگز از تخت بیمارستان بلند نشد؛ و با زحمت گروه تئاتر اون جشنواره که برای مادر سنگ تمام گذاشتن ؛ دختر کوچولوی دوست داشتنی پیش مادرش رفت تا دیگر بی سلیقگی و بی دقتی ما آزارش نده ؛ خدایا کمک کن !!!!
این وبلاگ گروهی، به منظور ایجاد فضایی برای تبادل نظر، تضارب اندیشه ها ، تعامل و هم افزایی وبلاگ نویسان یزدی است.