خاطره ای و سخنی
در خلوت سنگرهای نگهبانی خط مقدم نشسته بودیم که ناگهان صداهای پراکنده ی شلیک گلوله که از بیخ گوشمان می گذشت توجه مرا به خود جلب کرد. به تصور اینکه ممکن است بچه ها در حال شوخی کردن هستند یکی از دوستان را فرستادم تا از موضوع خبردار شود و مانع این کار شود. رفت و باز نگشت و ناچار یکی دیگر از دوستان را فرستادم او هم نیامد ، تازه متوجه شدم که گویا خبرهایی هست !
صداهای پراکنده ی شلیک گلوله کم کم به شلیکهای پیاپی و رگبار تبدیل شد و بارانی از گلوله فضا را پر کرده بود . به یکباره بچه ها با هجومی کاملا برنامه ریزی شده از سوی عراقی ها روبرو شدند . آسمان کوشک و پاسگاه زید این همه آتش و دود را به خود ندیده بود . عراقی ها آمده بودند که بمانند و پیش بروند.
به هر حال دفاع شجاعانه و دلاورانه بچه های مخلص بسیجی آغاز شد و با تقدیم چند شهید در ساعات اولیه از هجوم برنامه ریزی شده و مجهز دشمن بعثی جلوگیری شد به نحوی که در غروب همانروز همه ی مهاجمان به عقب رانده شدند و تمامی مواضع دوباره به دست خودمان افتاد.
یکی از جمله خاطرات این رویداد این بود:
سراسیمه خودم را به جلو رساندم دیگر به خوبی نیروهای عراقی را در تپه های مقابل که چیزی حدود ۱۰ یا ۱۵ متر بیشتر نبود می شد دید . نزدیک سنگر دوشیکا که یکی از دوستان در آن حضور داشت تپه ی کوچکی را برای مقابله با ورود عراقیها و تیراندازی با کلاشینکف و آرپی جی انتخاب کردیم.
عراقی ها فرار کردند و در حال انتقال عزیزان مجروح بودیم به همان سنگر دوشیکا رسیدم ناگهان با صحنه ی عجیبی روبرو شدم . دوستم در همان سنگر تیری به سرش اصابت کرده بود و با وضع فجیعی در کنار سنگر افتاده بود. نگاهی به وضعیتش انداختیم مقدار زیادی از مغز او از سرش بیرون زده بود و با توجه به ضرورت رساندن سریع مجروحان به پشت خط ، گفته شد اول مجروحان را ببریم و شهدا بعدا منتقل می شوند . کار انتقال مجروحان که تمام شد . این بسیجی ایثارگر را نیز روی پتو حمل کردیم و برای شادی روحش فاتحه خواندیم.
.... حالا دیگر چند سالی از آن واقعه می گذشت و از کنار خیابان می گذشتم ناگهان با دیدن یک نفر چشمم خیره ماند، چشمان خود را به خیال این که ممکن است در خواب باشم مالیدم ، نه انگار حقیقت داشت ! آری همان دوستی که برایش فاتحه خوانده بودم و مغزش از جمجمه اش بیرون زده بود را روبروی خودم دیدم ! ابتدا باور نمی کردم تا اینکه با گفت و گو متوجه الطاف خداوندی به این رزمنده ی دلاور سالهای نبرد شدم.
.... جنگ چیز خوبی نیست که آن را دوست بداریم ، و هیچیک از ما مشتاق آن نبودیم تا با رها کردن زندگی شیرین و رفاه در شهرها به سراغ آتش و دود و خون برویم ، اما دفاع از ایمان و تمامیت ارضی و اندیشه و آزادی، ارزشهایی که در طی سالهای دفاع مقدس خلق شدند و آثاری که بر فرهنگ کشور برجای گذاشتند ، هویت یابی جوانان و مشارکت جدی آنان در مهم ترین رویدادهای کشور ، شگفتیهایی که با ایثارگری ها و از خودگذشتگیهای همه ی اقشار مردممان خلق شد و . . . همه و همه زیبایی هایی دارد که هیچگاه نباید از ذهن و دل ما رخت بربندد.
... ماندگار کردن و انتقال ارزشهای آن دوران و ثبت دلاورمردیها و ایثارگریها امروزه یکی از وظایف مهم بازماندگان از قافله ی شهدا و همچنین مسئولان ذیربط است. کاری که متاسفانه به رغم فعالیتهای زیادی که در این زمینه صورت گرفته ، هنوز در جامعه ای که هشت سال مستمر در دفاع از آرمانها و تمامیت ارضی خود ، خالق ارزشهای والایی بوده است وضع مناسبی ندارد. باشد که با توکل بر خدا و همتی دیگر با استفاده از ابزارهای ارتباطی و هنر بتوانیم شاهد رونق ارزشهای مزبور و انتقال آن به نسل های بعدی باشیم چرا که ارزشها با هنر ماندگار می شوند.
صداهای پراکنده ی شلیک گلوله کم کم به شلیکهای پیاپی و رگبار تبدیل شد و بارانی از گلوله فضا را پر کرده بود . به یکباره بچه ها با هجومی کاملا برنامه ریزی شده از سوی عراقی ها روبرو شدند . آسمان کوشک و پاسگاه زید این همه آتش و دود را به خود ندیده بود . عراقی ها آمده بودند که بمانند و پیش بروند.
به هر حال دفاع شجاعانه و دلاورانه بچه های مخلص بسیجی آغاز شد و با تقدیم چند شهید در ساعات اولیه از هجوم برنامه ریزی شده و مجهز دشمن بعثی جلوگیری شد به نحوی که در غروب همانروز همه ی مهاجمان به عقب رانده شدند و تمامی مواضع دوباره به دست خودمان افتاد.
یکی از جمله خاطرات این رویداد این بود:

سراسیمه خودم را به جلو رساندم دیگر به خوبی نیروهای عراقی را در تپه های مقابل که چیزی حدود ۱۰ یا ۱۵ متر بیشتر نبود می شد دید . نزدیک سنگر دوشیکا که یکی از دوستان در آن حضور داشت تپه ی کوچکی را برای مقابله با ورود عراقیها و تیراندازی با کلاشینکف و آرپی جی انتخاب کردیم.
عراقی ها فرار کردند و در حال انتقال عزیزان مجروح بودیم به همان سنگر دوشیکا رسیدم ناگهان با صحنه ی عجیبی روبرو شدم . دوستم در همان سنگر تیری به سرش اصابت کرده بود و با وضع فجیعی در کنار سنگر افتاده بود. نگاهی به وضعیتش انداختیم مقدار زیادی از مغز او از سرش بیرون زده بود و با توجه به ضرورت رساندن سریع مجروحان به پشت خط ، گفته شد اول مجروحان را ببریم و شهدا بعدا منتقل می شوند . کار انتقال مجروحان که تمام شد . این بسیجی ایثارگر را نیز روی پتو حمل کردیم و برای شادی روحش فاتحه خواندیم.
.... حالا دیگر چند سالی از آن واقعه می گذشت و از کنار خیابان می گذشتم ناگهان با دیدن یک نفر چشمم خیره ماند، چشمان خود را به خیال این که ممکن است در خواب باشم مالیدم ، نه انگار حقیقت داشت ! آری همان دوستی که برایش فاتحه خوانده بودم و مغزش از جمجمه اش بیرون زده بود را روبروی خودم دیدم ! ابتدا باور نمی کردم تا اینکه با گفت و گو متوجه الطاف خداوندی به این رزمنده ی دلاور سالهای نبرد شدم.
.... جنگ چیز خوبی نیست که آن را دوست بداریم ، و هیچیک از ما مشتاق آن نبودیم تا با رها کردن زندگی شیرین و رفاه در شهرها به سراغ آتش و دود و خون برویم ، اما دفاع از ایمان و تمامیت ارضی و اندیشه و آزادی، ارزشهایی که در طی سالهای دفاع مقدس خلق شدند و آثاری که بر فرهنگ کشور برجای گذاشتند ، هویت یابی جوانان و مشارکت جدی آنان در مهم ترین رویدادهای کشور ، شگفتیهایی که با ایثارگری ها و از خودگذشتگیهای همه ی اقشار مردممان خلق شد و . . . همه و همه زیبایی هایی دارد که هیچگاه نباید از ذهن و دل ما رخت بربندد.
... ماندگار کردن و انتقال ارزشهای آن دوران و ثبت دلاورمردیها و ایثارگریها امروزه یکی از وظایف مهم بازماندگان از قافله ی شهدا و همچنین مسئولان ذیربط است. کاری که متاسفانه به رغم فعالیتهای زیادی که در این زمینه صورت گرفته ، هنوز در جامعه ای که هشت سال مستمر در دفاع از آرمانها و تمامیت ارضی خود ، خالق ارزشهای والایی بوده است وضع مناسبی ندارد. باشد که با توکل بر خدا و همتی دیگر با استفاده از ابزارهای ارتباطی و هنر بتوانیم شاهد رونق ارزشهای مزبور و انتقال آن به نسل های بعدی باشیم چرا که ارزشها با هنر ماندگار می شوند.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر ۱۳۸۵ ساعت 10:45 توسط محمد امامی
|
این وبلاگ گروهی، به منظور ایجاد فضایی برای تبادل نظر، تضارب اندیشه ها ، تعامل و هم افزایی وبلاگ نویسان یزدی است.